محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
30
اكسير اعظم ( فارسى )
شعله و دخان و يا تخيل كند شىء موجود فى الخارج را بر خلاف آنكه در خارج هست مانند آنكه تخيل كند چيزى راست را كج يا بالعكس و مضلع را مستدير و بالعكس و يا يكى را دو و غير اينها پس اين آفات اگر مختص به چشم نباشد استدلال كرده مىشود از آنها بر آفت در دماغ و فرق در خيالات مختص به چشم و در كائن به سبب امرى در دماغ آن است كه با اين در غالب امر آفت ديگر مثل دوى و طنين باشد و گاهى با اين سرگردان بود و گاه دلالت مينمايند خيالات بالوان خود بر مواد غالب بر دماغ مانند خيال سرخ بر غلبه خون بر دماغ و زرد بر غلبه صفرا و سفيد بر غلبه بلغم و سياه بر غلبه سودا بر آن دلالت كند . و اگر قائلى گويد كه خيالات سفيد چگونه دلالت مىكند بر بلغم غالب كه آن بارد است و حال آنكه شما نسبت كردهايد تشويش را بحرارت گوئيم كه قول ما كه تشوش به سبب حرارت اى حرارت غريبه مىباشد آن به حسب مزاج است نه به حسب اعتراض مواد به قوت صحيح كامل الحرارت غريزيه پس قول ما كه تشوش افعال به سبب حرارت است معنى اين آن است كه تشوش اگر به سبب امر مزاجى مرضى باشد كه اين به سبب سوء مزاج حار مىباشد حاصل آنكه تشوش مذكور اعتبار كرده مىشود به حسب مزاج كه آن به سبب حرارت غريبه است و اعتبار كرده نميشود به نحوى كه عارض شود ماده به سبب قوتى كه آن صحيح كامل در حرارت غريزى خودست و خيال گاهى به سبب حيلولة مواد به روح باصره مىباشد پس ظهور لونش به سبب باصره قوى الحس باشد و اين دلالت بمزاجى نيست بلكه از جنس ضعف بصر و قوت آن است چنانچه در مبحث خيالات عنقريب بيايد كه آن گاهى به سبب ذكاى حس مىباشد . و اما در سمع مانند آنكه ضعيف گردد و نشنود مگر از قريب بآواز بلند و يا مشوش گردد كه بشنود چيزى را كه در خارج اصلا موجود نباشد يا موجود باشد ليكن از آن آواز بر غير امئبت مسموعه از آن در عادت بشنود مثل دوى و طنين شبيه بآواز آب يا بزدن مطرقه ها يا بآواز طبلها يا بصداى برگهاى درخت هنگام وزيدن باد بر آنها و يا آواز وزيدن بادها يا غير اينها پس بدين استدلال كرده مىشود يا بر مزاج يابس حاضر در ناحيه وسط دماغ و يا بر رياح و ابخره محتبسه در آنجا يا صاعده به سوى آن و غير اينها از آنچه دلالت بر آن نمايد و يا باطل گردد بالكليه و ضعف و بطلان هر دو به سبب كثرت برودت مىباشد و آنچه شنيده شود كه گويا شنيده مىشود از دور به سبب رطوبت بود . و اما در شم به آنكه معدوم گردد و بالكل و يا ضعيف و يا مشوش و ادراك نمايد بوهاى بد را كه در خارج موجود نباشد پس دلالت مىنمايد در اكثر امر بر خلط محتبس در مقدم دماغ و تعفن او و گاهى تشويش فعل او به سبب حرارت مىباشد اگر چيزى از جراحت يا قرحه منتنه يا غير منتنه خاص به خيشوم نباشد و ضعف شامه به سبب برودت مىباشد . و اما ذوق و لمس همچنان باشد يعنى ضعف اين و هر دو و تشوش قبل اينها از حدوث خلط در دماغ بود و اين در بعضى احيان باشد مگر آنكه تغير اين هر دو از مجراى طبيعى در اكثر به سبب بعد آلات اينها از دماغ به نسبت بصر و سمع و شم دلالت مىكند بر فساد خاص در آلت اين هر دو و در اقل بر مشاركت از دماغ و خصوصا هنگامى كه عام باشد مانند خدر جميع بدن چه بعيدست كه اين از اسباب مختصه باعصاب بى مداخلت شركت دماغ بود و گاه مشترك ميگردد حواس را در نوعى از ضعف يا قوت كه دلالت مىنمايد بر حالت در دماغ به طريق دوام و اين كدورت و صفا است و هر ضعف كدورت نيست يعنى شىء واحد نيستند بلكه كدورت نوعى از ضعف است زيرا كه گاه مىباشد ضعف با صفا مانند آنكه گاهى انسان چيز نزديك و قليل الشعاع را نيك صاف مىبيند و اشياى كوچك را نيز چون بعيد گردد يا شعاع آن بسيار شود عاجز مىآيد از ادراك آن به جهت آنكه كدورت و صفا گاه با هم يكديگر در حالت ضعف مىباشد و صفا لا محاله با قوت مىباشد ليكن كدورت بر ماده رطب و صفا بر يبوست دلالت مىنمايد و گاهى اين كدورت دفعه استحكام مىيابد و از آن سدر حادث ميگردد و اين دلالت مىكند بر وجود ماده بخاريه در عروق دماغ و شبكه و حكم در استدلالات از اين آفات برين نحو است كه آنچه از قبيل تشويش است در اكثر امر تابع حرارت و يبوست مىباشد و آنچه از قبيل نقصان و بطلان است در اكثر تابع برودت مىباشد مگر آنكه با شدت ظهور فساد و سقوط قوت باشد كه در اين صورت گاه از حرارت مىباشد و ليكن حرارت ملايم قوت است نسبت به سوى برودت مادام كه استضرار مزاج و افساد آن عظيم نگردد مورث نقصان در قوت نشود پس واجب است كه در اين هنگام انحصار برين دليل نكنند بلكه استدلال بدلائل ديگر مذكور براى هر نوع مزاج از مزاج حار و بارد نيز نمايند و بطلان گاه دلالت مىنمايد بر تاكد اسباب نقصان اگر سببش آفت دماغى باشد و به سبب آفات در آلات آن از فساد و انقطاع و سده نباشد . و بالجمله زوال از حالت صلاح آن يا به سبب اذيت است يا بسببى در نفس عضو حساس چنانچه گاه عارض مىشود خدر به عضوى به سبب برودت مزاج او و بدان حس بالكليه زائل و باطل ميگردد از اعضاى حساسه بعضى شديد القرب از دماغاند و كم است اينكه نباشد آفت در آن به طريق اشتراك مانند آله سمع و شم و اكثر آفات آن عضو شديد القرب كه به تنقيه و تعديل مزاج آن عضو زائل نگردد آن از دماغ باشد و از اين جهت سائر حواس چون از محسوسات خود متاذى گردند مثل حس بصر كه